تیر ۲۹، ۱۳۹۶

.....

فکر می کنم زندگی از یک جایی به بعد همش مربوط به این می شود که چقدر بلد باشی که به امور اهمیت واقعی شان را بدهی و نه بیشتر  و نه کمتر. از یک جایی به بعد که دست زندگی برایت رو می شود.وقتی می فهمی که واقعا خیلی از اتفاق ها ممکن است بیفتند و می افتند و دنیا هم به تهش نمی رسد. و در ان سوی خوش اش هم خیلی اتفاقات که از صمیم صمیم قلب می خواهی بیفتند می افتند و باز زندگی ادامه پیدا می کند و هیچ چیز معجزه اسا عوض نمی شود. بسته به بزرگی اتفاق از چند ساعت تا چند روز هیجانی زندگی ات را فرا می گیرد و بعد...همه چیز بر می گردد به حالت اولش. گیریم با مسولیتهای و هدفهای بزرگتر. همین. 
و من باز می بینم که چقدر روزهایی که حس می کنم بر خودم و احساساتم کنترل کافی و لازم را دارم...آن روزها بهترین هایند. روزهایی که دستپاچه نمی شوی. روزهایی که ترس از عقب افتادن تمام وجودم را فرا نمی گیرد که نگذارد کارم را بکنم. روزهایی که می توانم اگر کارم پیش نمی رود بدون نگرانی برای مدتی چشمم را به کارم و دنیا و مافیها ببندم و زمان بدهم به خودم و اعتماد کنم به اینکه  همه چیز بالاخره دیریا زود سر جای خودش قرار می گیرد. گیریم که سرجای خودش هم قرار نگرفت، باز همان قانون بالایی....دنیا به آخر نمی رسد. 


خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

....

نتفیلکس رو زیر و رو کنی و اخرش بشینی برای بار چهارم اپیزودهای هاوس ام.دی رو ببینی. من. 

خرداد ۲۵، ۱۳۹۶

از این روزها

دو هفته وقت دارم که تصمیم قطعی بگیرم که چی کار می خوام بکنم بعد از این. کجا می خوایم خونه بگیریم و باقی ماجرا. همه چی بسیار نامعلومه و من هم دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. هر تصمیمی رو موکول کردم به بعد این دو هفته.
 هر چی هم بیشتر به تعداد گزینه های پیش رو فکر می کنم بیشتر گیج میشم. اینه که در طول روز ده ها بار با خودم تصمیم می گیرم که دیگه به تصمیمی که باید بگیرم فکر نکنم و همه چی رو موکول کنم به دو هفته اینده. ولی باز تا به خودم می ایم می بینم که گیر افتادم در هزارتوی تردید. خلاصه که دوره خوبی نیست. 
به غیر از یکسری کارهای جزیی که  طول روز توی افیس انجام می دم، این وسط فقط هاوس او کاردز پنج رو توی یک اخر هفته همش رو دیدم و رمانی که مژگان برام اورده بود رو در عرض دو-سه تا عصری خوندم و تموم کردم. همین. بقیه اش فقط به بطالت داره می گذره. حتی انرژی دویدن ندارم. البته که دمای سی درجه هوا هم مزید بر این بی حالی شده.
از خودم به شدت ناراضی ام. 

خرداد ۲۱، ۱۳۹۶

دوست...کتاب...

دلتنگ خیلی چیزها از دوستی های قدیمی ام هستم. یکی شون کتاب هدیه گرفتنه...وقتی که دوستت می گه که این کتاب رو خوندم و برای تو هم گرفتمش. که چقدر توی کتابخونه ای که توی خونه مادری جا گذاشتم پره از کتابهایی با امضای دوستایِ جان.
حالا منم غرق در خوندن رمانی که دوست قدیمی برام آورده و...غرقم در نوستالژی روزهایی که گذشته. 

خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

از گوشه های شهر...

بعد از شش سال زندگی در لوون، به صورت اتفاقی توی یک مغازه خیلی کوچولو که البته چسبیده به آفیسم، اقلام هیجان انگیزی چون گوجه سبز، خیار قلمی و پفک چی توز- طور کشف کردم. حالا دچار احساسات متناقضم. نمی دونم خوشحال باشم از این همه چیزهای خوشمزه ای که یکهو فراهم شده یا افسوس این رو بخورم که اخه حالا؟ که همش چند ماه مونده لوون رو ترک کنیم...

اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۶

Looking forward to...

فردا نتیجه انتخابات مشخص بشود و نگرانی ها رفع بشود. بعد آخر هفته بعد این پرزنتیشن کنفرانس را انجام بدهم و خوب پیش برود و بعد...رفیق قدیمی مان بیاید و روشن بشود چشم و دلمان. 

اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۶

احساسات معلمی

یک دانشجوی لیسانس اومده واسه اینترنشیپ. سپردنش به من. باهاش رفتیم جلسه با استاد من. هر چند لحظه یکبار سرش رو بر می گردوند به من نگاه می کرد که یعنی به دو تاتون هم توجه می کنم. قلبم ذوب شد. همش فکر می کنم که باید مواظبش باشم و کمکش کنم که کارهاش خوب پیش برن.
چند روز پیش هم ازم خواسته بودند که برم  داوری برای دفاع پایان نامه فوق لیسانس سه تا دانشجوی سرخوش. سه تا دختر شاداب بودن و کارشون هم خوب بود. انقدر ازشون تعریف کردم و چونه زدم که نمره بالا بهشون بدیم که فکر می کنم همه فهمیدن دفعه اولمه که داور شدم. 
 من اگه یک روزی استاد بشم دانشجوی دکترای خودم رو داشته باشم فکر می کنم انقدر ازش مراقبت می کنم  که آخرش لوس میشه به هیچ جا نمی رسه :-)