مرداد ۲۹، ۱۳۹۶

واگویه های عصر یکشنبه

تابستان کوتاه بود. خیلی کوتاه تر از آنچه فکرش را بکنی. دوازده روزش را در ایران گذراندیم. یک بخشی اش هم به اسباب کشی و مقدمات و موخرات مربوطه اش گذشت. باقی اش هم..واقعا نمی دانم چطور گذشت. چرا انقدر سریع آخر؟

هوا هم این روزها اکثرا بارانی است و ابری. خلاصه که دیگر هیچ شک و شبهه ای نمانده در اینکه «تابستان کوتاه بود». 

به روزهای پیش رو فکر می کنم و هیجان خاصی در خودم برای روزهای در پیش رو نمی بینم. هر چند حداقل -فعلا- همه چیز همانطور که می خواستم پیش رفت و یک امنیت شغلی نسبتا خوبی برای چند سال اینده دارم. ولی کی -ثبات شغلی- دلیل کافی برای هیجان انگیز بودن زندگی بوده که الان باشد؟ حس می کنم باید چیزی بیشتر از این باشد. اگر هست پیدایش کنم. اگر نیست بسازمش. 

یک حس دیگری اما هست که اسمش را گذاشتم مید-ایمیگرانت-لایف-کرایسس. یا بحران میانسالی زندگی یک مهاجر. یک جایی است که مهاجر به یک ثبات نسبی رسیده و تقریبا برایش کم و بیش اشکار شده که زندگی به عنوان مهاجر چه خوبی ها و بدی هایی دارد. یک جورهایی دیگر کم تر و کم تر غافلگیر می شود با این زندگی مهاجرتی اش. بعد فکر می کند خب همین؟ حالا که چه؟ به این هم زحمتش می ارزید؟ نمی ارزید؟ چه به دست اوردم؟ چه از دست دادم؟ 
خلاصه که همه این سوالهای اگزیستنشال بی جواب. 

و مهم تر از همه...وقتی که دل خوشی از رسیدن دوشنبه صبح نداری.

تیر ۲۹، ۱۳۹۶

.....

فکر می کنم زندگی از یک جایی به بعد همش مربوط به این می شود که چقدر بلد باشی که به امور اهمیت واقعی شان را بدهی و نه بیشتر  و نه کمتر. از یک جایی به بعد که دست زندگی برایت رو می شود.وقتی می فهمی که واقعا خیلی از اتفاق ها ممکن است بیفتند و می افتند و دنیا هم به تهش نمی رسد. و در ان سوی خوش اش هم خیلی اتفاقات که از صمیم صمیم قلب می خواهی بیفتند می افتند و باز زندگی ادامه پیدا می کند و هیچ چیز معجزه اسا عوض نمی شود. بسته به بزرگی اتفاق از چند ساعت تا چند روز هیجانی زندگی ات را فرا می گیرد و بعد...همه چیز بر می گردد به حالت اولش. گیریم با مسولیتهای و هدفهای بزرگتر. همین. 
و من باز می بینم که چقدر روزهایی که حس می کنم بر خودم و احساساتم کنترل کافی و لازم را دارم...آن روزها بهترین هایند. روزهایی که دستپاچه نمی شوی. روزهایی که ترس از عقب افتادن تمام وجودم را فرا نمی گیرد که نگذارد کارم را بکنم. روزهایی که می توانم اگر کارم پیش نمی رود بدون نگرانی برای مدتی چشمم را به کارم و دنیا و مافیها ببندم و زمان بدهم به خودم و اعتماد کنم به اینکه  همه چیز بالاخره دیریا زود سر جای خودش قرار می گیرد. گیریم که سرجای خودش هم قرار نگرفت، باز همان قانون بالایی....دنیا به آخر نمی رسد. 


خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

....

نتفیلکس رو زیر و رو کنی و اخرش بشینی برای بار چهارم اپیزودهای هاوس ام.دی رو ببینی. من. 

خرداد ۲۵، ۱۳۹۶

از این روزها

دو هفته وقت دارم که تصمیم قطعی بگیرم که چی کار می خوام بکنم بعد از این. کجا می خوایم خونه بگیریم و باقی ماجرا. همه چی بسیار نامعلومه و من هم دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. هر تصمیمی رو موکول کردم به بعد این دو هفته.
 هر چی هم بیشتر به تعداد گزینه های پیش رو فکر می کنم بیشتر گیج میشم. اینه که در طول روز ده ها بار با خودم تصمیم می گیرم که دیگه به تصمیمی که باید بگیرم فکر نکنم و همه چی رو موکول کنم به دو هفته اینده. ولی باز تا به خودم می ایم می بینم که گیر افتادم در هزارتوی تردید. خلاصه که دوره خوبی نیست. 
به غیر از یکسری کارهای جزیی که  طول روز توی افیس انجام می دم، این وسط فقط هاوس او کاردز پنج رو توی یک اخر هفته همش رو دیدم و رمانی که مژگان برام اورده بود رو در عرض دو-سه تا عصری خوندم و تموم کردم. همین. بقیه اش فقط به بطالت داره می گذره. حتی انرژی دویدن ندارم. البته که دمای سی درجه هوا هم مزید بر این بی حالی شده.
از خودم به شدت ناراضی ام. 

خرداد ۲۱، ۱۳۹۶

دوست...کتاب...

دلتنگ خیلی چیزها از دوستی های قدیمی ام هستم. یکی شون کتاب هدیه گرفتنه...وقتی که دوستت می گه که این کتاب رو خوندم و برای تو هم گرفتمش. که چقدر توی کتابخونه ای که توی خونه مادری جا گذاشتم پره از کتابهایی با امضای دوستایِ جان.
حالا منم غرق در خوندن رمانی که دوست قدیمی برام آورده و...غرقم در نوستالژی روزهایی که گذشته. 

خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

از گوشه های شهر...

بعد از شش سال زندگی در لوون، به صورت اتفاقی توی یک مغازه خیلی کوچولو که البته چسبیده به آفیسم، اقلام هیجان انگیزی چون گوجه سبز، خیار قلمی و پفک چی توز- طور کشف کردم. حالا دچار احساسات متناقضم. نمی دونم خوشحال باشم از این همه چیزهای خوشمزه ای که یکهو فراهم شده یا افسوس این رو بخورم که اخه حالا؟ که همش چند ماه مونده لوون رو ترک کنیم...

اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۶

Looking forward to...

فردا نتیجه انتخابات مشخص بشود و نگرانی ها رفع بشود. بعد آخر هفته بعد این پرزنتیشن کنفرانس را انجام بدهم و خوب پیش برود و بعد...رفیق قدیمی مان بیاید و روشن بشود چشم و دلمان.