صحنه اول
سال 86- شب یک روز پاییزی. اوین. کوی دانشگاه
از کتابخانه در آمده ایم و خسته و هن و هن کنان سربالایی خوابگاه را بالا می رویم. چند هفته قبل از عقدمان است. چند دقیقه به ساعت نه مانده و اگر دیر بجنبیم دچار دردسر خواهیم شد. در این حد که باید نگهبان را قانع کنیم که به نگهبان کتابخانه زنگ بزند و تاییدیه بگیرد که از آنجا می آییم. چند قدم مانده به ورودی خوابگاه "خواهران" از هم جدا می شویم. می دانیم که نگهبان جایی کمین کرده احتمالا، هر چند که دیده نمی شود. وارد خوابگاه که می شوم، نگهبان خوابگاه با چشمانی دریده جلویم را می گیرد. آقا با شما چه نسبتی داشتند؟ نمی دانم چه جوابی بدهم. دلم نمی خواهد اصلا جوابش را بدهم. اما می دانم این یعنی اول دردسر. باید برایش توضیح بدهم. توی دلم می گویم "به تو هیچ ربطی ندارد". توضیح می دهم و حس می کنم که تحقیر می شوم. خرد می شوم. باز توی دلم می گویم " می روم. نمی مانم در جایی که تحقیر می شوم."با اعصاب خرد وارد خوابگاه می شوم. و این تازه اول سر و کله زدن با هزار و یک جور آدم عجیب و غریب است. دعواهای عجیب و غریب هم اتاقی ها، خبرهای عجیب و غریب و بی ربط از بچه های خوابگاه، و هر کس که سرش در کار دیگری است....
صحنه دوم
سال 90-شب یک روز پاییزی. خوابگاه لا سالا
ساعت نزدیک ده شب است و سربالایی خوابگاه را بالا می روم. می رسم به خوابگاه و در را باز می کنم و وارد می شوم. دو-سه دختر و پسر کنار میز پینگ پونگ ایستاده اند و دو نفر هم مشغول بازی اند. حتی کسی سرش را هم بلند نمی کند که نگاهت کند. پله ها را بالا می روم و می روم سمت آشپزخانه مشترک. می خواهم ببینم که آیا نامه ای برایم آمده است یا نه. بچه ها مشغول آشپزی اند. یک عده هم دارند تلویزیون می بینند. هر کس مشغول کار خودش است. شب که توی اتاق شخصی خودم مشغول کار خودمم، کسی به در می زند. دانشجویی است که مسئول فلت است. می گوید که آیا می خواهم که در پارتی هفته بعد شرکت کنم؟ می گویم که شرمنده وقتش را ندارم. کلی عذرخواهی می کند و می رود. هفته بعد پارتی در آشپزخانه برگزار می شود. تفاوتی با شبهای دیگر نیست. هیچ سروصدای اضافی در راهروها نیست و حتی صبح روز بعدش که می خواهم خارج شوم می بینم که همه چیز مرتب شده است. این دانشجوها، دختر و پسر، با هم این ساختمان را می چرخانند و هیچ نگهبانی نیست. هیچ ساعت ورود و خروجی نیست. هیچ کس کاری به دیگری ندارد. در عین حال، در هر فرصت ممکن از فضای مشترک آشپزخانه استفاده می کنند برای سرگرمی های مشترکشان.
کوی خوابگاه بهشتی یکی از معدود جاهایی در زندگی ام است که حاضر نیستم لحظه ای به آن برگردم. جایی که چیزی به نام "حریم خصوصی" در آن محلی از اعراب نداشت. تجربه کوی دانشگاه باعث شده بود که از اسم خوابگاه فراری باشم چه برسد به تجربه مجددش. این دو- سه ماه که بنا به شرایط مجبور بودم که چند شبی را در طول هفته در خوابگاه بگذارنم در ابتدا برایم خیلی سخت می نمود. اما حالا تفاوت را خوب احساس می کنم و می بینم که خوابگاه مشکلی ندارد. مشکل آدمهایند که یاد نگرفته اند ( نگرفته ایم) که به حریم خصوصی دیگران احترام بگذارند.
سال 86- شب یک روز پاییزی. اوین. کوی دانشگاه
از کتابخانه در آمده ایم و خسته و هن و هن کنان سربالایی خوابگاه را بالا می رویم. چند هفته قبل از عقدمان است. چند دقیقه به ساعت نه مانده و اگر دیر بجنبیم دچار دردسر خواهیم شد. در این حد که باید نگهبان را قانع کنیم که به نگهبان کتابخانه زنگ بزند و تاییدیه بگیرد که از آنجا می آییم. چند قدم مانده به ورودی خوابگاه "خواهران" از هم جدا می شویم. می دانیم که نگهبان جایی کمین کرده احتمالا، هر چند که دیده نمی شود. وارد خوابگاه که می شوم، نگهبان خوابگاه با چشمانی دریده جلویم را می گیرد. آقا با شما چه نسبتی داشتند؟ نمی دانم چه جوابی بدهم. دلم نمی خواهد اصلا جوابش را بدهم. اما می دانم این یعنی اول دردسر. باید برایش توضیح بدهم. توی دلم می گویم "به تو هیچ ربطی ندارد". توضیح می دهم و حس می کنم که تحقیر می شوم. خرد می شوم. باز توی دلم می گویم " می روم. نمی مانم در جایی که تحقیر می شوم."با اعصاب خرد وارد خوابگاه می شوم. و این تازه اول سر و کله زدن با هزار و یک جور آدم عجیب و غریب است. دعواهای عجیب و غریب هم اتاقی ها، خبرهای عجیب و غریب و بی ربط از بچه های خوابگاه، و هر کس که سرش در کار دیگری است....
صحنه دوم
سال 90-شب یک روز پاییزی. خوابگاه لا سالا
ساعت نزدیک ده شب است و سربالایی خوابگاه را بالا می روم. می رسم به خوابگاه و در را باز می کنم و وارد می شوم. دو-سه دختر و پسر کنار میز پینگ پونگ ایستاده اند و دو نفر هم مشغول بازی اند. حتی کسی سرش را هم بلند نمی کند که نگاهت کند. پله ها را بالا می روم و می روم سمت آشپزخانه مشترک. می خواهم ببینم که آیا نامه ای برایم آمده است یا نه. بچه ها مشغول آشپزی اند. یک عده هم دارند تلویزیون می بینند. هر کس مشغول کار خودش است. شب که توی اتاق شخصی خودم مشغول کار خودمم، کسی به در می زند. دانشجویی است که مسئول فلت است. می گوید که آیا می خواهم که در پارتی هفته بعد شرکت کنم؟ می گویم که شرمنده وقتش را ندارم. کلی عذرخواهی می کند و می رود. هفته بعد پارتی در آشپزخانه برگزار می شود. تفاوتی با شبهای دیگر نیست. هیچ سروصدای اضافی در راهروها نیست و حتی صبح روز بعدش که می خواهم خارج شوم می بینم که همه چیز مرتب شده است. این دانشجوها، دختر و پسر، با هم این ساختمان را می چرخانند و هیچ نگهبانی نیست. هیچ ساعت ورود و خروجی نیست. هیچ کس کاری به دیگری ندارد. در عین حال، در هر فرصت ممکن از فضای مشترک آشپزخانه استفاده می کنند برای سرگرمی های مشترکشان.
کوی خوابگاه بهشتی یکی از معدود جاهایی در زندگی ام است که حاضر نیستم لحظه ای به آن برگردم. جایی که چیزی به نام "حریم خصوصی" در آن محلی از اعراب نداشت. تجربه کوی دانشگاه باعث شده بود که از اسم خوابگاه فراری باشم چه برسد به تجربه مجددش. این دو- سه ماه که بنا به شرایط مجبور بودم که چند شبی را در طول هفته در خوابگاه بگذارنم در ابتدا برایم خیلی سخت می نمود. اما حالا تفاوت را خوب احساس می کنم و می بینم که خوابگاه مشکلی ندارد. مشکل آدمهایند که یاد نگرفته اند ( نگرفته ایم) که به حریم خصوصی دیگران احترام بگذارند.
0 نظرات:
ارسال يک نظر