سه‌شنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۱

وطن

قراره فردا هر کسی کشورش رو معرفی کنه توی یک جلسه فرهنگی درون گروهی. من از دو-سه روز پیش با یک دوز بالایی از نوستاژی و یک وسواس شدیدی شروع کردم به آماده کردن یکسری اسلاید واسه اینکه ایران رو پرزنت کنم. هر دفعه هم که چیدمانشون یا محتوای یکی شون رو تغییر می دم، یک بار دیگه می زارم از اول تا آخر می بینم. و یک بغضی گلوم رو می گیره. یک احتمال خوبی هم می دم که فردا یک دور هم با آخرین ریویو اسلایدها در جمع، اشکهام هم سرازیر بشه.

ده دقیقه پرزنتیشن که چیزی نیست. یکی دو ساعت وقت لازمه که توضیح بدی که اون چیزی که براش بغض کردی، اون چیزی که آدمی می خواد "هم چون بنفشه با خودش ببرد هر کجا که خواست"، اسمش"وطن" است. نه "کانتری"، نه "لند"، نه "هوم تاون"،..که یک چیزی که نیست توی زبانشون. و بعد فکر کنی که یعنی یک روز خواهد رسید که من بتونم هر چی توی دلمه به این زبون بگم؟


0 نظرات:

ارسال يک نظر