بی دلیل نیست که من انقدر شهرهای کوچک دانشجویی رو دوست دارم. توی شهرهای این جوری، دانشجوهای پیاده حکمرانند. نه فقط دانشجوها، که استادها هم پیاده اند. پیاده هم که نباشند، فوقش یک دوچرخه دست دوم است که با یک قفل کم جان وصل شده به میله های جلوی دانشکده. خیلی هم که مسافت طولانی بشود، در حد از این ور شهر تا آن ور شهر، همه صف می کشند برای اتوبوس. خبری از تاکسی دربست نیست. خبری از ماشینهای شیک و پیک که جلوی در دانشگاه برای صاحبانشان صف کشیده باشند، نیست.
کلاس که تعطیل می شود، دانشجوها کوله پشتی شان را می اندازند پشت شان و راه می افتند. استادها هم همینطور. همه در یک صف. همین است که مثلا بروکسل انقدر طرفدار ندارد بین دانشجوها که لوون کوچک. چون بروکسل شهر دیپلماتهای کراوات زده است. اما لوون شهر دانشجوها و استادهای کوله پشتی به پشت است.
توی دانشگاه بهشتی که بودیم، یک بار جلوی بوفه دانشکده با بچه ها ایستاده بودیم به چایی خوردن. نمی دانم چطور شد که یکی لیوان چایی اش را بی هوا گذاشت روی ماشین آخرین مدل یکی از استادها. استاد، آخوند بود. در کسری از ثانیه، دیدیم که استاد بدو، دنبالش یکی از مسئولین اداری بدو. به کجا؟ به طرف ما. یادم نمی رود هیچ وقت که چطور استاد سراسیمه رسید و شروع کردن به مذمت کردن. و اینکه چقدر لطف می کند که از ما خسارت ماشین اش را نمی گیرد. که ما نمی دانیم که این کار ممکن بود چه "فاجعه ای " به دنبال داشته باشد و رنگ ماشین را ببرد....من ناظر این ماجرا بوده ام، اما الان که دارم می نویسمش هنوز برای خودم باورش سخت است. این است که اگر شما سخت باورش می کنید، من به دل نمی گیرم.
دلم می خواست یکبار این استاد را مجبورش می کردند که تمام آن سربالایی تند دانشگاه را یک سره بالا برود تا خود دانشکده حقوق. بلکه کمی هوا بخورد به سرش و بفهمد استادی منزلتی است که او حالا حالاها راه دارد تا معنایش را بفهمد، چه برسد به اینکه به آن جایگاه برسد.
کلاس که تعطیل می شود، دانشجوها کوله پشتی شان را می اندازند پشت شان و راه می افتند. استادها هم همینطور. همه در یک صف. همین است که مثلا بروکسل انقدر طرفدار ندارد بین دانشجوها که لوون کوچک. چون بروکسل شهر دیپلماتهای کراوات زده است. اما لوون شهر دانشجوها و استادهای کوله پشتی به پشت است.
توی دانشگاه بهشتی که بودیم، یک بار جلوی بوفه دانشکده با بچه ها ایستاده بودیم به چایی خوردن. نمی دانم چطور شد که یکی لیوان چایی اش را بی هوا گذاشت روی ماشین آخرین مدل یکی از استادها. استاد، آخوند بود. در کسری از ثانیه، دیدیم که استاد بدو، دنبالش یکی از مسئولین اداری بدو. به کجا؟ به طرف ما. یادم نمی رود هیچ وقت که چطور استاد سراسیمه رسید و شروع کردن به مذمت کردن. و اینکه چقدر لطف می کند که از ما خسارت ماشین اش را نمی گیرد. که ما نمی دانیم که این کار ممکن بود چه "فاجعه ای " به دنبال داشته باشد و رنگ ماشین را ببرد....من ناظر این ماجرا بوده ام، اما الان که دارم می نویسمش هنوز برای خودم باورش سخت است. این است که اگر شما سخت باورش می کنید، من به دل نمی گیرم.
دلم می خواست یکبار این استاد را مجبورش می کردند که تمام آن سربالایی تند دانشگاه را یک سره بالا برود تا خود دانشکده حقوق. بلکه کمی هوا بخورد به سرش و بفهمد استادی منزلتی است که او حالا حالاها راه دارد تا معنایش را بفهمد، چه برسد به اینکه به آن جایگاه برسد.
0 نظرات:
ارسال يک نظر